برون درآ به شوق پروازی

 

پرنده پر نمی زند از آشیانه
به شوق پروازی
هراس او فقط ز صیادان نیست
از پرندگان و درختان سنگ شده است
از نفس آسمان حبس شده
در اوراق فلزی ابرهای شیطانی.

پرنده پر نمی زند به چشم اندازی
فضا، گسترده سفرهٌ پرهای سوخته
پُر شده از جوع بلع کرکسان.
زمین، لاشهٌ خونین پروازیان اعتراض
شگفتا، شگفت
هنوز صدای عقابان در مصاف تاریکی.

در آشیانه نشستن به خاموشی
چه بودن زشتی ست
یاران تو خطر کردند و رفتند با غرور
چینه ات دریده باد
که سنگ می خوری و خرسندی
اینک جویبار خون به زیر آشیانهٌ تو.

برون درآ به شوق پروازی
گشوده بال در هجوم صیادان
به از هراسان نشستن
در آن مغاک کوچک تاریک.